شعرهای من
قدر مي آيد و من قدرش را نميدانم قدر با تمام بزرگي اش مي آيد تا من كوچك را بزرگ كند بالغ كند و اما من هنوز پس از ۲۸ قدر فكرم به ۲۸ سانت هم نمي رسد فقيرانه شبگرد شبهاي قدر مي شوم تا شايد شانه هايم را دستي مرهم گذارد از سنگيني گناه نگاه حقيرم را به تو دوخته ام اي بزرگ اي قدر اي آخرين اميد براي رهايي از من از تن دامنت را از دستم مگير تا دست از دامن ندهم تا بيچاره نمانم قدري كمكم كن اي قدر! اي تجلي بزرگي و بخشش اي قربت من به هو ! اي قرينه قرابت روح به تن اي قدر اي قدر !!!!!!!!!!!!!۱
|