تبليغاتX
دل...تادل
 

قدر مي آيد

و من قدرش را نميدانم

قدر با تمام بزرگي اش مي آيد

تا من كوچك را بزرگ كند

بالغ كند

و اما من

 هنوز پس از ۲۸ قدر

 فكرم به ۲۸ سانت هم نمي رسد

فقيرانه شبگرد شبهاي قدر مي شوم

تا شايد شانه هايم را دستي مرهم گذارد

از سنگيني گناه

نگاه حقيرم را به تو دوخته ام

اي بزرگ

اي قدر

اي آخرين اميد براي رهايي از من

از تن

دامنت را از دستم مگير

تا دست از دامن ندهم

تا بيچاره نمانم

قدري كمكم كن

اي قدر!

اي تجلي بزرگي و بخشش

اي قربت من به هو !

اي قرينه قرابت روح به تن

اي قدر    اي  قدر !!!!!!!!!!!!!۱

 

 

 


+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 6:24
توسط ( شرجی ) موضوع: |

deltadelejonoob

( شرجی )

deltadelejonoob

http://deltadelejonoob.blogfa.com

دل...تادل

دل...تادل - اي قدر .... اي جايگاه رهايي من از من !

دل...تادل

شرجی
تمام هستی بندر




27 بار اسفند را دور زدم اما هنوز خودم را پیدا نکرده ام (( گم گشته دیار محبت کجا رود )).


به انتظار او که سبز می روید و پاییز جانمان را با بهار نگاهش می شوید.

شعرهای من

دل...تادل

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog