تبليغاتX
دل...تادل
 

غروب جمعه و نقش خيالي چشمت

من و سكوت و غم و جاي خالي چشمت

دل جنوبي ام از داغ دوريت بي تاب

ببر مرا به هواي شمالي چشمت

نشسته ام كه ببافم به تار و پود تنم

دوباره نقش و نگاري ز قالي چشمت

گرفته رنگ خزان واژه هاي دفتر شعر

بريز در غزلم حس شالي چشمت

چقدر حال و هواي دلم تماشايست

شبي كه پر بزنم در حوالي چشمت

 

خوشحال ميشم نظراتون را بدون پرده بشنوم

اين غزل صرفاَ براي نقد است ....


+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 21:17
توسط ( شرجی ) موضوع: |

deltadelejonoob

( شرجی )

deltadelejonoob

http://deltadelejonoob.blogfa.com

دل...تادل

دل...تادل - ... حوالي چشمت !؟

دل...تادل

شرجی
تمام هستی بندر




27 بار اسفند را دور زدم اما هنوز خودم را پیدا نکرده ام (( گم گشته دیار محبت کجا رود )).


به انتظار او که سبز می روید و پاییز جانمان را با بهار نگاهش می شوید.

شعرهای من

دل...تادل

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog