تبليغاتX
دل...تادل
 

وقتی من آمدم

بابا خندید

حالا که او می رود

من گریه می کنم

تا تلافی کنم

خوشحالی اش را

روز تولدم

 باید برایش جشن تولد بگیرم

شمع بیاورید

اشک امانم نمی دهد

می سوزم

خاموش خاموش خاموش

تاریکی هایم را با که قسمت کنم ؟

دست از سرم بردارید...

سرم درد می کند

بابا می خندد

من گریه می کنم....

پرواز ناباورانه پدرت تکانم داد  متاسف شدم غم آخرتان باشد/ مرا در غم خود شریک بدانید )

 تقدیم به خانم سحر عبدالله زاده ( چند قدم تا دلتنگی ) عضو انجمن شعر و ادب

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 18:46
توسط ( شرجی ) موضوع: |

deltadelejonoob

( شرجی )

deltadelejonoob

http://deltadelejonoob.blogfa.com

دل...تادل

دل...تادل - وقتی پدر پرید...

دل...تادل

شرجی
تمام هستی بندر




27 بار اسفند را دور زدم اما هنوز خودم را پیدا نکرده ام (( گم گشته دیار محبت کجا رود )).


به انتظار او که سبز می روید و پاییز جانمان را با بهار نگاهش می شوید.

شعرهای من

دل...تادل

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog