شعرهای من
وقت نماز ظهر بود و آسمان تشنه
پیچید در صحرا نت سبز اذان تشنه گرما عطش تکبیر قد قامت قیام عشق شمشیر تشنه نیزه و تیر و کمان تشنه هی تیر پشت تیر امد تا بخنداند لبهای خشک و خاکی از عمق جان تشنه الله اکبر ! یک کبوتر تیر نوشید و با یک تبسم پر زد اما همچنان تشنه باران ! ببار و خیس کن سمت نگاهم را حالا که دارد می رود رنگین کمان تشنه در خواب شرجی دختری دائم صدا می زد طشت طلا سیراب و چوب خیزران سیراب ! |