شعرهای من
هی پرسه زد کنار خیابان سگی که هار – اصلاً نبود توی دل گربه ها قرار- این شد که یکشبه از مرز هرچه زن بپری تا آسمان کال همان مرد بی/بخار- انگار روی شیشه ی ذهنت نشسته است اینجا چقدر سهم شما می شود بهار- آمد که بشکند یخ دستان مرده را هی غسل می کرد و کفن کرد و یک مزار آماده بود تا که بخوابد بیاد/ من بودم و تو بودی و هوهو هوهو قطار حالا هنوز بعد همان زن که مرد بود از من تو و قطار همین مانده دود دود! زن مرد بود پینه ی دستش نوشته است حالا به چشم مردم ده او فرشته است او با دو تا 3 تا قد و نیم قد بدون مرد حتی تمام پنجره ها را تمیز کرد سال 1300 و هشتاد، شمع کور بر سنگ قبر مرمری اش آه بیشمار صد فاتحه برای تمام پرنده ها با دستخط زشت کلاغی که قارقار می کرد و می گذشت نوشتیم و بَر شدیم 100،10،1و هزار و دویست و چهار بار |