شعرهای من
قدر مي آيد و من قدرش را نميدانم قدر با تمام بزرگي اش مي آيد تا من كوچك را بزرگ كند بالغ كند و اما من هنوز پس از ۲۸ قدر فكرم به ۲۸ سانت هم نمي رسد فقيرانه شبگرد شبهاي قدر مي شوم تا شايد شانه هايم را دستي مرهم گذارد از سنگيني گناه نگاه حقيرم را به تو دوخته ام اي بزرگ اي قدر اي آخرين اميد براي رهايي از من از تن دامنت را از دستم مگير تا دست از دامن ندهم تا بيچاره نمانم قدري كمكم كن اي قدر! اي تجلي بزرگي و بخشش اي قربت من به هو ! اي قرينه قرابت روح به تن اي قدر اي قدر !!!!!!!!!!!!!۱
غروب جمعه و نقش خيالي چشمت من و سكوت و غم و جاي خالي چشمت دل جنوبي ام از داغ دوريت بي تاب ببر مرا به هواي شمالي چشمت نشسته ام كه ببافم به تار و پود تنم دوباره نقش و نگاري ز قالي چشمت گرفته رنگ خزان واژه هاي دفتر شعر بريز در غزلم حس شالي چشمت چقدر حال و هواي دلم تماشايست شبي كه پر بزنم در حوالي چشمت
خوشحال ميشم نظراتون را بدون پرده بشنوم اين غزل صرفاَ براي نقد است .... |