شعرهای من
عرفه آمد و من هنوز معروف نشده ام چقدر محرومم از خودم از عرفه از تمام عادت های کودکانه دلم برای عرفات لک می زند اما دریغ ... کی ؟ کجا ؟ من ؟! نه نمی شود التماس چشمهایم را و خواهش دستانم را در تکه ای از بغض پیچانده ام و به منا می روم قربان صدقه ام نمی روند حتی شن های بیابان ولی من قربانی می کنم تمام اشکهایم را تا با صفا شود دلم و معروف شوم مثل ((حاج همت)) ... الکی که نیست همٌت می خواهد داری ؟ نمی دانم اما کمی اشک و گونه ای تر چرا شاید بشود کاری کرد آهای من می خواهم معروف شوم خواهش می کنم راهم بدهید نه نمی شود عیبی ندارد کربلا می روم کربلا تا مثل ((کربلایی کاظم )) تمام قرآن را از حفظ شوم و از روی نیزه گوش دهم به قرآن ! به قرآن خیلی دوستت دارم قرآن روی نی ! دستم را بگیر می خواهم معروف شوم ...
می گفت با او نفس می کشم وقتی پرید بالش را به قاب عکس او کشیده بود *** شهید ۲
بغضش وا می شود جمعه وقتی کنار مزارت دلش را به آخرین نگاهت دخیل می بندد |