تبليغاتX
دل...تادل
شعر/ادبیات/زندگینامه شعرا
 

وقتی من آمدم

بابا خندید

حالا که او می رود

من گریه می کنم

تا تلافی کنم

خوشحالی اش را

روز تولدم

 باید برایش جشن تولد بگیرم

شمع بیاورید

اشک امانم نمی دهد

می سوزم

خاموش خاموش خاموش

تاریکی هایم را با که قسمت کنم ؟

دست از سرم بردارید...

سرم درد می کند

بابا می خندد

من گریه می کنم....

پرواز ناباورانه پدرت تکانم داد  متاسف شدم غم آخرتان باشد/ مرا در غم خود شریک بدانید )

 تقدیم به خانم سحر عبدالله زاده ( چند قدم تا دلتنگی ) عضو انجمن شعر و ادب

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 18:46  توسط  ( شرجی )   | 

رفتي كه كتاب پاره را برداري !

از داغ دلـــش شراره را برداري

امــــا ايكاش زودتــر مي رفتي

قنداقه ي شير خواره را برداري

           *    *     *

رفتي كه سر خضاب را گريه كني

۷۲ فصــــــــــــــل ناب را گريه كني

۱۰ بار بچرخي و پس از آن بانــــو

انـــــــــــــدوه دل رباب را گريه كني

          *    *     *

آرام و رها و بي صدا بر مي گشت

از سمت صداقت خدا بر مي گشت

درياي رضايت از دو چشمش جاري

از جانب مشهد الرضا بر مي گشت

 

                      اين رباعي ها متاثر از دوست عزيزم قاسم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:59  توسط  ( شرجی )   | 

سلمان/ی

چقدر موهایم را

اندازه بگیرد

تا ۷ ساله شوم برای دبستانی

که هر شب خوابم را می بیند

در کدام کوچه بنشینم

تا خستگی چشمهایم را بچری

و ادب کنی عادتم را

که دیگر منتظرت نمانم

تو نیامدی

و من حالا ۷۰ سالگی ام را

توی دبستان خوابهایم

می نشینم

و برای ندیدنت

بی حوصلگی چشمان بد عادتم را

ادب میکنم

او  ن  می  آ   ید ...!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:4  توسط  ( شرجی )   | 

 

سپید می شوم

به افق چشم های سیاهت

و تیتر می شوم

توی صفحه ی حوادث

که مردم بخوانند

شب گذشته

جوانی خود را به گیسوی دخترکی آویخت

و سپیده دم

جان داد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:20  توسط  ( شرجی )   | 

 

برای تو

فرقی نمیکند

با من

شمالی بخندی یا جنوبی !

ولی من دوست دارم

برای چشمهای شمالی ات

بندری (جنوبی ) برقصم !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 18:12  توسط  ( شرجی )   | 

وقت نماز ظهر بود و آسمان تشنه

پیچید در صحرا نت سبز اذان تشنه

گرما‌ عطش تکبیر قد قامت قیام عشق

شمشیر تشنه نیزه و تیر و کمان تشنه

هی تیر پشت تیر امد تا بخنداند

لبهای خشک و خاکی از عمق جان تشنه

الله اکبر ! یک کبوتر تیر نوشید و

با یک تبسم پر زد اما همچنان تشنه

باران ! ببار و خیس کن سمت نگاهم را

حالا که دارد می رود رنگین کمان تشنه

در خواب شرجی دختری دائم صدا می زد

طشت طلا سیراب و چوب خیزران سیراب !

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 16:53  توسط  ( شرجی )   | 

 

عرفه آمد

و من هنوز معروف نشده ام

چقدر محرومم

از خودم

از عرفه

از تمام عادت های کودکانه

دلم برای عرفات لک می زند

اما دریغ ...

کی ؟   کجا ؟    من ؟!

نه  نمی شود

التماس چشمهایم را

و خواهش دستانم را

در تکه ای از بغض پیچانده ام

و به منا می روم

قربان صدقه ام نمی روند حتی

شن های بیابان

ولی من

قربانی می کنم

تمام اشکهایم را

تا با صفا شود دلم

و معروف شوم

مثل ((حاج همت))

...

الکی که نیست همٌت می خواهد

داری ؟

نمی دانم

اما کمی اشک و گونه ای تر چرا

شاید بشود کاری کرد

آهای من می خواهم معروف شوم

خواهش می کنم راهم بدهید

نه نمی شود

عیبی ندارد

کربلا

می روم کربلا

تا مثل  ((کربلایی کاظم ))

تمام قرآن را از حفظ شوم

و از روی نیزه گوش دهم به قرآن !

به قرآن خیلی دوستت دارم قرآن روی نی !

دستم را بگیر

می خواهم معروف شوم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 7:34  توسط  ( شرجی )   | 

 

می گفت با او نفس می کشم

وقتی پرید

بالش را

به قاب عکس او

کشیده بود

***

شهید ۲

 

بغضش وا می شود

جمعه

وقتی کنار مزارت

دلش را به آخرین نگاهت

دخیل می بندد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 16:48  توسط  ( شرجی )   | 

 

قوقولی قوقو می کنی

و سر قولت نمیمانی

قیافه ات قافیه هایم را

بی ریخت می کند

نمی خواهم ببینمت

قهوه بیاورید

حالم به هم می خورد

از این همه بد قولی !!

چقدر حق به تو بدهم

که ناحق شوی

حقیقت را قی میکنم

مجاز می شوی

اجازه

دروغ می گوید !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 15:36  توسط  ( شرجی )   | 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 7:37  توسط  ( شرجی )   | 

 

دلم برای قیصر اصلاْ نسوخت

او در این وسعت کوچک جا نمی شد

اما هق هق غزل ها

تمام لحظه هایم را خیس کردند

و سپیدها تا صبح

برای پروازش

سیاه بافتند

شب شرمنده بود

۲ ساعت مانده بود دیر شود

۱۲ بار ایه ی (( ان یکاد ... )) خواندم

تا ۳ ساعت پیشم بمانی

و چشم زخم زخمی ات نکند

خروس بغضش را برای سحر سپیدها

 سرسری سر داد

و حالا من ناباورانه ۷ صبح خبردار می شوم

((قیصر رفت))

برای قیصر دلم نمی سوزد !!!!

او جاودانه است.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 5:57  توسط  ( شرجی )   | 

 

تو به حضرت ماهواره اقتدا می کنی

هر شب نمازت را

و قنوتت خیس قهقهه

چقدر متمدن شده ای !

حالا بخیال خودت پسا نمازت را

با انتن تا مریخ بی اشغال

روی فرکانس قبول باشد می نشانی

بیخود دلخوش نباش

خیلی بد خط نوشته اند

آخرین رکعت خماری ات را

با کانال می رقصد قمار می کنی

و بوی دهانت تمام کاباره ها را

بدنام می کند

و چشمانت که اصلاْ بخیل نیست

برای دختران هرزه ی هزاره ی ماتیک

تیک می زنی همه را !

تو مشکوکی

به ماشک های نهار دیروزت

که نخود بود یا لوبیا !

لنگ ظهر شده

و تو هنوز خوابی

صدای کبری خانم

تصمیمت را می دزدد !

و تو سرگردان می شوی

که مادرت صدا بزند

حسنک کجایی ؟

تو خودت نیستی

اسیر ماهواره

عروسک کوکی !

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 8:41  توسط  ( شرجی )   | 

 

 

وقتی شن هایت باد را

زوزه می کشند

چقدر آرام می شوم

مثل لالایی مادربزرگ

که هنوز

هم صدا با موج دریا

بندر را

می رقصاند

(( لالا لالا گل پونه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 17:36  توسط  ( شرجی )   | 

 

از هر انگشتش 1000 فتنه می ریزد

 

دخترک دهاتی 100 مرد ِ حلاج

 

من شهری شرور

 

بی شعور نبودم که دلدادم

 

حالا می بینی

 

تو هم خیلی که زرنگ باشی

 

بی زیره

 

به چشمان کرمانی اش مبتلا شوی

 

بی زیره یا با زیره

 

اصلاً مهم نیست

 

تو دیوانه ای

 

و هیچکدام از کافی نت ها

 

نازت را نمی کشند

 

کدام اتوبوس با تو همراه می شود

 

در این شهر درن دشت

 

که تو از پله ها بپری

 

و کودکی هایت را اتل متل شوی

 

حالا من بخودم فکر می کنم

 

که از پله های دانشگاه بالا می رود

 

تا شاید کودکی هایش را لای کتابی قطور قایم کند

 

                          ****

 

دلدادم

 

 اعتراف می کنم به گناهی که نکردم !

 

از پله ها پایین می آید دخترک دهاتی

 

خانم !

 

کفش هایت را واکس بزنم ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 5:42  توسط  ( شرجی )   | 

 

نیامده کجا ؟

چقدر کور شوم تا نبینمت

آفتاب!

اگر تو خاموش شدی من هم کور می شوم

به احترامت

حالا تمام کفش های دنیا

برای آمدنت طاق می شوند

تا کسی شک نکند

تا پشیمانی پلی بزن

پر پر کلاغ پر

بالم شکست و پرواز کنسل

تا فردا منتظرم بمان

شاید عمری برای آمدنت

کوچه نشین شدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 5:25  توسط  ( شرجی )   | 

 

 

هی پرسه زد کنار خیابان سگی که هار

 

اصلاً نبود توی دل گربه ها قرار-

 

این شد که یکشبه از مرز هرچه زن بپری

 

تا آسمان کال همان مرد بی/بخار-

 

انگار روی شیشه ی ذهنت نشسته است

 

اینجا چقدر سهم شما می شود بهار-

 

آمد که بشکند یخ دستان مرده  را

 

هی غسل می کرد و کفن کرد و یک مزار

 

آماده بود تا که بخوابد بیاد/ من

 

بودم و تو بودی و هوهو هوهو قطار

 

 

 


حالا هنوز بعد همان زن که مرد بود

 

از من تو و قطار همین مانده دود دود!

 

زن مرد بود پینه ی دستش نوشته است

 

حالا به چشم مردم ده او فرشته است

 

او با دو تا 3 تا  قد و نیم  قد بدون مرد

 

حتی تمام پنجره ها را تمیز کرد

 

 

 


سال 1300 و هشتاد، شمع کور

 

بر سنگ قبر مرمری اش آه بیشمار

 

صد فاتحه برای تمام پرنده ها

 

با دستخط زشت کلاغی که قارقار

 

می کرد و می گذشت نوشتیم و بَر شدیم

 

 100،10،1و هزار و دویست و چهار بار

                          

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 11:14  توسط  ( شرجی )   | 

 

دیشب برای دلم دلتنگ شدم

و صبح از لابلای خمیازه های نیلوفر

دلتنگی ام را شخم زدم

و هر چه گشتم تو نبودی

می خواستم چند دانه محبت قرض بگیرم

و نهال محبت بکارم

افسوس !

دلم راضی نشد

برای دلتنگی هایم

سایه باشی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 5:29  توسط  ( شرجی )   | 

من بیدم و تو باد

چقدر با ترانه ی چشمانت برقصم

تا باور کنی عاشقم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 16:2  توسط  ( شرجی )   | 

 

اصلاً بی خیال شو

باران!

من خطاط خوبی نمی شوم

خیس خیس تا آبتنی

چقدر بخوابم

خط خطی های ابرها را

و چقدر از دستان تو

یخمک بخورم

برای دلتنگی های پنج شنبه ات

شعر می کشم

من خطاط خوبی نمی شوم

بی خیال شو

باران!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 13:12  توسط  ( شرجی )   | 

 

کمی تا قسمتی حالم خرابن

گمونم بخت ای دل خواب خوابن

دُش اَندی توو خووُم با چشم گریون

تموم نقشه هام نقشه بر آبن

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 12:9  توسط  ( شرجی )   | 

 

چاه از تو پر شد

از درد دلت

و تو هنوز خالی نشدی

همه ی چاهها تو را زار زار گریستند

و حالا من

حتی قطره ی اشکی ندارم

رویی ندارم

سیاهم و خشک

خشکم و سیاه از این زمانه

چشمه ای در من بجوشان

به وسعت همه ی اشک های عالم

و روسپدم کن تا های های بگریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 17:49  توسط  ( شرجی )   | 

 

قدرت ندارم

تقدیر قدر را بچرخانم

به سمت چشمانم

و هی بی خیال شوم

تمام روز و ماه و سال را

یک شب فقط

قدر

بچرخ تا بچرخیم

و من هنوز همان گمشده ام

که آنقدر قدر را دید و ندید تقدیرش را

و قدرت نداشت بچرخاند قدر را

بچرخ تا بچرخیم

 

و اینم دو بیت جالب که نمی دانم از کیست

وقت است که مرز آب را حفظ کنیم      در غیبت گل، گلاب را حفظ کنیم

هر روز به یمن دیدن چشمانش،            یک سوره از آفتاب را حفظ کنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 15:43  توسط  ( شرجی )   | 

 

آه !

چاه !

بیگناه!

نخلستان و مردی تنها

من

اشک

قدر

چاهی به وسعت همه ی دلتنگی های مولا

آه !

گناه!؟؟

پناه !

بپوشان مرا

و سیاهی های شب دلم را

روسپید می شود

سحر که به عمق فاجعه رسید

زار زار پریشان می شود

نخل

چاه

بندر

و من

که هرگز نفهمیدم چه گفتی به چاه

آه !

چاهی نیست برای دلتنگی های یک مرد ؟!!

نخلستان دریاب مرا

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 5:18  توسط  ( شرجی )   | 

 

وامروز میلاد امام حسن

آنکه حُسنش می برد دل از همه

بقیع !

امروز چه میکنی ؟

کدام هدیه

و چه می دهی که

امام حسن آمده

بقیع !

خاکت را

با دسته گلهای محمدی پوشاندی

و امروز برای امام حسن پایکوبی !

امروز بخود ببال و فخر بفروش

گیسو پریشان کن

کفشهایت جفت نمی شود ؟!

مهمان داری بقیع !

کبوتران نوید آمدنش را

دیشب بال بال پریدند

و بام خانه علی را ترانه شدند

و من حالا

برای امام حسن

۲ قطره اشک !

یک اقیانوس شوق !

و هزار کوه نور را

هدیه میکنم

چقدر زیباست

وقتی تولد امام حسن را

با هق هق دستانم

گریه می شوم

و نه برای آمدنش

و نه به گریه ی خوشحالی

دلم گرفته

دلگیرم از غریبی بقیع

و از صبر امام حسن

هر چقدر بالاتر می روم

دلم بیشتر می گیرد

بیا پایین از درد دلهای امام حسن

اگر افتادی

توان برخاستن نداری

گفته باشم دل من

از غربت امام حسن بالا نرو

غریب می مانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 5:49  توسط  ( شرجی )   | 

 

من ۲ تا

و تو هیچی

حالا می دانم

چرا همیشه

۲ هیچی می شود خیلی

بی تو معادله ام ناقص

ای همه ی وجودم

و توکه نیستی

۲ هیچی صفر می شود

تو آنسوی من ایستاده ای

و من ۲ هیچی را هجی می کنم

۲ هیچی =.......... خیلی ............. دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 5:24  توسط  ( شرجی )   | 

 

مِهر

مادرزادی

مُهر مهربانی خورد

تمام عاطفه را

یکجا

به ارث وقتی برد

دگر کسی به خیابان

به فکر آبان نیست

و خاله آذر بیچاره

مگر که انسان نیست !

تمام فکر و خیال شما شده مِهر و...

به عمق فاجعه تان دار می زند دی را

هنوز بهمن

از راه نرسیده

سیلی خورد

شبی که اسفند دود کردید

شبی که من می مرُد

وفروردین اصلاً توی باغ نیست

اردیبهشت بهشت می شود

و تو بازهم دوستش نداری!

خرداد

قلٌکش را شکست

تا با همه ی پولش عاطفه  بخرد

ولی دیر رسید

محبت حراج شده بود

تیر می کشد پاهایم

خیلی بدجنسی مرداد!

شهریور ردم کردند

به بهانه ی دباره آمدن

و من هنوز گیجم

که چرا مِهر

مادر زادی مهربان بود 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 5:43  توسط  ( شرجی )   | 

 

نفرین به من

به شنبه های بی تو

جمعه مرا نفس کشید

و تو حتی در شنبه های نفرین شده

مرا می بینی

من روسیاهی شب /نه ها ! نه ببخشید  شنبه ها  را

با گیسوی سپید مادربزرگم

هفتاد بار رنگ زدم

و تو باز هم نیامدی

مادربزرگم وقتی در گور خوابید

شنبه های سیاه من

دیگر با هیچ سپیدی ...

روسیاه ماندند

شنبه های روسیاه

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 6:17  توسط  ( شرجی )   | 

 

چقدر پنجره ها

نیامدنت را بغض کنند؟

و شیشه ها

تا کدام جمعه ؟

تو را آرام آرام

گریه کنند

بتاب و شیشه های شبنم گرفته را

بی تاب کن

تا کی در تب ندیدنت

کودکی هایم را

تاب بخورم

(( تاب تاب تاب بازی    خدا منو نندازی ...))

و دیروزم را

در بادبادکی بپیچانم

که غروب نیامدی

شنبه های روسیاه را

اصلاً نمی بخشم

شن به ها

بخش که نه

دلم آرام نمی گیرد

۳۰/۳۰  یو  را آماده کنید

شاید (۳۰+۳۰ )= ۶۰ تش خبردار شود

که پیرمردی

کودکی هایش را اورژانس شده

و حالا نوار قلبش

موج می زند

بوق ممتد پیرمرد را می خندد

و کودکی بادبادک هوا می کند

به هوای تو

هورا هورا

بادبادک من از همه بالاتر است.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 5:43  توسط  ( شرجی )   | 

‌بيست و هفتم شهريور روز بزرگداشت سيد محمد حسين شهريار شاعر پارسي گوي معاصر ايراني است كه اين روز به نام شعر و ادب فارسي نامگذاري شده است . سيد محمد حسين شهريار ،فرزند آقا سيد اسماعيل موسوي معروف به حاج ميرآقا خشكنابي در سال 1325 هجري قمري (شهريور ماه 1286 هجري شمسي) در بازارچه ميرزا نصراله تبريز واقع در چاي كنار چشم به جهان گشود . در سال 1328 هجري قمري كه تبريز آبستن حوادث خونين وقايع مشروطيت بود پدرش او را به روستاي قيش قورشاق و خشكناب برد . دوره كودكي استاد در آغوش طبيعت و روستا سپري شد كه منظومه حيدر بابا مولود آن خاطرات است. درسال 1331 هجري قمري پدرش او رابراي ادامه تحصيل به تبريز بازآورد و او در نزد پدر ، فراگيري مقدمات ادبيات عرب را آغاز كرد و در سال 1332 هجري قمري جهت تحصيل اصول جديد به مدرسه متحده وارد شد و در همين سال نخستين شعر رسمي خود را سرود و سپس به آموختن زبان فرانسه و علوم ديني پرداخته و از فراگيري خوشنويسي نيز دريغ نمي كرد كه كتابت قرآن ، ثمره همين تجربه وي بود . در سيزده سالگي اشعار شهريار با تخلص بهجت در مجله ادب به چاپ مي رسد . در بهمن ماه سال 1299 شمسي براي نخستين باربه تهران مسافرت كرده و در سال 1300 به كمك لقمان الملك جراح در دارالفنون به تحصيل مي پردازد . شهريار در تهران تخلص بهجت را نپسنديده و تخلص شهريار را پس از دو ركعت نماز و تفعل از حافظ مي گيرد. در سال 1303 وارد مدرسه طب مي شود واز اين پس زندگي شور انگيز و پر فراز و نشيب او آغاز مي شود . و سال 1313 زماني كه شهريار در خراسان بود پدش به ديار حق مي شتابد .او درسال 1314 به تهران بازگشته و از اين پس آوازه شهرت او از مرزها فراتر مي رود. شهريار شعر فارسي و آذري را با تمام مهارت مي سرايد و در سالهاي 1329 تا1330 اثر جاودانه خود حيدر بابايه سلام خلق مي كند .اين منظومه تنها در شوروي به 90درصد زبانهاي موجود ترجمه و منتشر مي شود. درتير ماه 1331 مادرش دارفاني را وداع مي كند . در مرداد ماه 1332 به تبريز آمده و با يكي از منسوبين خود به نام عزيزه عميد خالقي ازدواج مي كند كه حاصل اين ازدواج سه فرزند به نام هاي شهرزاد و مريم و هادي هستند . در حدود سالهاي 1346، نوشتن قرآن را به خط زيباي نسخ آغاز مي كندكه يك ثلث ان را به اتمام مي رساند و ديوان اشعار فارسي استاد نيز چندين بار چاپ و بلافاصله ناياب شده است. در مدت اقامت درتبريز موفق به خلق اثر ارزنده سهنديه دررمانتيك تركي مي شود .در سال 1350 مجددا به تهران مسافرت مي كند كه در اين سفر تجليل هاي متعددي از شهريار مي شود . ولي در سال 1354 داغ ديگري از فوت همسر به دلش مي نشيند و در سال 1357 شهريار با حركت توفنده از انقلاب اسلامي همصدا شده و با اعتقاد راسخ و قلبي مالامال از عشق به امام خميني (ره) دهه آخر عمر خود را سپري مي كند . درارديبهشت ماه سال 1363 تجليل باشكوهي از استاد در تبريز به عمل آمد. اين شاعر بزرگ همچنين به لحاظ اشتهار در سرودن اشعار كم نظير درمدح امير مومنان و ائمه اطهار عليه السلام به شاعر اهل بيت (ع) شهرت يافته است . استاد شهربار پس از يك دوره بيماري در 27 شهريورماه سال 1367 دار فاني را وداع و د رمقبره الشعرا به خاك سپرده شد. برگرفته از سایت ایرانیان
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 17:26  توسط  ( شرجی )   | 

۱

۲

۳

ستاره

۳

۲

۱

اشاره

نگاه سبز ماهت

سر به سرم میذاره

ببخشید....

روزم را روزه

و شبم را

از تو می پرسم

آهای شبیه روز و شبم

بی تو چه کنم ؟

شبیه بیشه همیشه همیشه سر سبزی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 15:9  توسط  ( شرجی )   |