تبليغاتX
دل...تادل
شعر/ادبیات/زندگینامه شعرا
 

تولدت را

با کدام گل تبریک بگویم

که خوشت بیاید

بانو !

گلها با اشاره تو

شکوفا می شوند

و عطرشان را از نفس های قدسی تو می گیرند

لبخند بزن به من به زن

و به تمام دختران فردا....!

 

مادرم روزت مبارک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:27  توسط  ( شرجی )   | 

امروز تضعیف دولت حرام شرعی و خیانت ملی است.            (مقام معظم رهبری)

 

این روزها که تنور انتخابات داغ داغ است

هر کس به طریقی در یافتن کاندیدای اصلح می کوشد

مخصوصاً قشر دانشجو....

بصیرت، هوشیاری و زیرکی است که می تواند این روزها به کار آید

و یک دانشجو می بایست با در نظر گرفتن همه ای ابعاد به انتخابی شایسته بپردازد.

مقام معظم رهبری در سفراخیر به کردستان تمامی ملاکها و الگوهای یک فرد شایسته را مطرح نمودند

و جا دارد با استفاده از منویات معظم له پای صندوق های رأی رفته و حماسه بیافرینیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 10:24  توسط  ( شرجی )   | 

 

شهید کوچه ای یا داغ بانو

یا نه شهید عشق

دلم از هر چه کوچه است

حالش بهم می خورد

دلتنگ می شوم تمام در و دیوارها را

و بغض میکنم

مثل دریای بندر

که هر شب به بهانه ی تو شرجی می شود

با داغ کوچه چه کنم .... !!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:40  توسط  ( شرجی )   | 

 

امسال هم این سفره ۳ تا سین کم دارد

۳ تا سبد رز، مریم و نسرین کم دارد

شاید هم چشم تو که نباشد

هیچ سینی جای نگاه تو را

گوشه سفره دلم را پر نکند

آیینه حیران

سبزه ها را

قرآن را

سیب را

سمنو و .....

فایده ندارد

دل آینه با هیچ سبزه و تنگ ماهی قرمزی باز نمی شود

مثل من که

بی نگاه تو

سفره را خیره می شوم

و چشمانم را به در آویزان می کنم

اما تو....

انگا خیال امدن نداری

سال نو مبارک

آهای با توام

تو که سال با اجازه ی تو عوض می شود

یا م ق ل ب القلوب و الابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:54  توسط  ( شرجی )   | 

 

در بارگه ات بندگي اش را بپذير

لطفي كن و شرمندگي اش را بپذير

آهوي رميده آمده سمت شما

اعلام پناهندگي اش را بپذير

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 15:11  توسط  ( شرجی )   | 

 

غزلم را

پریشان کردی

غزه !

شبیه گیسوی دخترانت !

و سپید هایم  همه سیاهپوش

حالا با کدام قصیده

قصه مادران جوان مرده را

برای دختران دیارم

نقاشی کنم

و با چه مرثیه ای

شهیدانت را به سوگ بنشینم

نه ! سخت است برایم

بگذار قلم را بگذارم

و بگذرم از شط خون پدرانت

بگذار امشب

غزلم آرام بخوابد

...

مگر دریا می گذارد

شعرهای من

آرام بگیرند

موج موج

بر سینه ساحل می کوبد

و غزلهایم را

با صدای پر شالوها بد خواب می کند

غزه !

غرور شعرهای غریبم

بگذار  برایت

با کفن

با هر چه سپید

سرخ بنویسم

با غزل

سبز بسرایم

و با مرثیه

تمام غریبی ات را

قطعه قطعه

افسانه شوم

برای تمام گهواره های خالی !

غزه غرور غزل های من !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 16:52  توسط  ( شرجی )   | 

 

تیر می آید

و تمام سپید های من

اناری می شود

مثل گلوی تو

سرخ سرخ سرخ !!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 15:25  توسط  ( شرجی )   | 

... و غدیر یعنی هستی

غریبی

سالها گوشه نشینی

غدیر یعنی سکوت

سکوتی تلخ !

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 15:14  توسط  ( شرجی )   | 

 

پدرم میگفت

شاعری به چه درد میخورد

فکر نون باش

شعر برایت نون نمیشه

مجبور نبودم شاعر شوم

چشمهای تو مجبورم کرد

شاعر بمانم

بر وزن  پلک زدنت

غزل بارید

بر لبهای تشنه ام

تا در غزل نگاهت

عمری سرگردان بمانم

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 7:38  توسط  ( شرجی )   | 

 

درد من

بي ناني نيست

بي آبي نيست

درد من بي تو بودن است

فصل درو

داسها

سوره فتح مي خوانند

براي گندم هايي كه

اصلاً قرار نبود دام آدم باشند

اين وسط گناه گندم چيست ؟! -

كه داس ها ايدز دارند

و چوپان درس ديروزش را

در ني نريخت

تا ميش ها از حفظ شوند

نُتِ هي را !

و همبازي گرگها نشوند ...!

...

هوا گرگ و ميشي بود

كه گله راه افتاد

و كولي ها كوچ كردند

  - حوّا هم -

تا من يقه گندم را بچسبم

براي سال قحطي كه

صداي كاروان كولي ها

پيرمردي ۸۰ ساله را

                 ب

     ر

ق

                  ص

      آ

               ن

د !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 5:46  توسط  ( شرجی )   | 

 

قدر مي آيد

و من قدرش را نميدانم

قدر با تمام بزرگي اش مي آيد

تا من كوچك را بزرگ كند

بالغ كند

و اما من

 هنوز پس از ۲۸ قدر

 فكرم به ۲۸ سانت هم نمي رسد

فقيرانه شبگرد شبهاي قدر مي شوم

تا شايد شانه هايم را دستي مرهم گذارد

از سنگيني گناه

نگاه حقيرم را به تو دوخته ام

اي بزرگ

اي قدر

اي آخرين اميد براي رهايي از من

از تن

دامنت را از دستم مگير

تا دست از دامن ندهم

تا بيچاره نمانم

قدري كمكم كن

اي قدر!

اي تجلي بزرگي و بخشش

اي قربت من به هو !

اي قرينه قرابت روح به تن

اي قدر    اي  قدر !!!!!!!!!!!!!۱

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 6:24  توسط  ( شرجی )   | 

 

غروب جمعه و نقش خيالي چشمت

من و سكوت و غم و جاي خالي چشمت

دل جنوبي ام از داغ دوريت بي تاب

ببر مرا به هواي شمالي چشمت

نشسته ام كه ببافم به تار و پود تنم

دوباره نقش و نگاري ز قالي چشمت

گرفته رنگ خزان واژه هاي دفتر شعر

بريز در غزلم حس شالي چشمت

چقدر حال و هواي دلم تماشايست

شبي كه پر بزنم در حوالي چشمت

 

خوشحال ميشم نظراتون را بدون پرده بشنوم

اين غزل صرفاَ براي نقد است ....

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 21:17  توسط  ( شرجی )   | 

 

نيمه شعبان بر منتظران مباركباد

 

يك شب بيا به خاطر من هم عبور كن

از كوچه هاي خاكي ذهنم ظهور كن

مشق تو را به سينه دريا نوشته ام

چرخي بزن مشق شبم را مرور كن

امضا اگر نمي كني آقا نكن ولي

با يك تبسم از دل من غصه دور كن

تاريكم از نديدن خال لبت عزيز

جانم به لب رسيد دلم را صبور كن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 23:5  توسط  ( شرجی )   | 

 

شکلک در آوردی

و شکارم کردی

تا شک نکنم

به نقش / هایت

ها/ها...

هاجر !

هجم دلم برای رقص لبانت

تنگ است

نخند

ها ها...هاجر !

 

*******

 

بر وزن لبخندت

چقدر سیب تشسته بخورم

و دست بشویم

از لبهای اناری ات !

برای من

آسان نبود

دلم را به چشمهای تو

دخیل ببندم

تا مجنون

لیلی های خیابانی نشوم ...!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 9:43  توسط  ( شرجی )   | 

 

وقتی من آمدم

بابا خندید

حالا که او می رود

من گریه می کنم

تا تلافی کنم

خوشحالی اش را

روز تولدم

 باید برایش جشن تولد بگیرم

شمع بیاورید

اشک امانم نمی دهد

می سوزم

خاموش خاموش خاموش

تاریکی هایم را با که قسمت کنم ؟

دست از سرم بردارید...

سرم درد می کند

بابا می خندد

من گریه می کنم....

پرواز ناباورانه پدرت تکانم داد  متاسف شدم غم آخرتان باشد/ مرا در غم خود شریک بدانید )

 تقدیم به خانم سحر عبدالله زاده ( چند قدم تا دلتنگی ) عضو انجمن شعر و ادب

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 18:46  توسط  ( شرجی )   | 

رفتي كه كتاب پاره را برداري !

از داغ دلـــش شراره را برداري

امــــا ايكاش زودتــر مي رفتي

قنداقه ي شير خواره را برداري

           *    *     *

رفتي كه سر خضاب را گريه كني

۷۲ فصــــــــــــــل ناب را گريه كني

۱۰ بار بچرخي و پس از آن بانــــو

انـــــــــــــدوه دل رباب را گريه كني

          *    *     *

آرام و رها و بي صدا بر مي گشت

از سمت صداقت خدا بر مي گشت

درياي رضايت از دو چشمش جاري

از جانب مشهد الرضا بر مي گشت

 

                      اين رباعي ها متاثر از دوست عزيزم قاسم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:59  توسط  ( شرجی )   | 

سلمان/ی

چقدر موهایم را

اندازه بگیرد

تا ۷ ساله شوم برای دبستانی

که هر شب خوابم را می بیند

در کدام کوچه بنشینم

تا خستگی چشمهایم را بچری

و ادب کنی عادتم را

که دیگر منتظرت نمانم

تو نیامدی

و من حالا ۷۰ سالگی ام را

توی دبستان خوابهایم

می نشینم

و برای ندیدنت

بی حوصلگی چشمان بد عادتم را

ادب میکنم

او  ن  می  آ   ید ...!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:4  توسط  ( شرجی )   | 

 

سپید می شوم

به افق چشم های سیاهت

و تیتر می شوم

توی صفحه ی حوادث

که مردم بخوانند

شب گذشته

جوانی خود را به گیسوی دخترکی آویخت

و سپیده دم

جان داد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:20  توسط  ( شرجی )   | 

 

برای تو

فرقی نمیکند

با من

شمالی بخندی یا جنوبی !

ولی من دوست دارم

برای چشمهای شمالی ات

بندری (جنوبی ) برقصم !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 18:12  توسط  ( شرجی )   | 

وقت نماز ظهر بود و آسمان تشنه

پیچید در صحرا نت سبز اذان تشنه

گرما‌ عطش تکبیر قد قامت قیام عشق

شمشیر تشنه نیزه و تیر و کمان تشنه

هی تیر پشت تیر امد تا بخنداند

لبهای خشک و خاکی از عمق جان تشنه

الله اکبر ! یک کبوتر تیر نوشید و

با یک تبسم پر زد اما همچنان تشنه

باران ! ببار و خیس کن سمت نگاهم را

حالا که دارد می رود رنگین کمان تشنه

در خواب شرجی دختری دائم صدا می زد

طشت طلا سیراب و چوب خیزران سیراب !

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 16:53  توسط  ( شرجی )   | 

 

عرفه آمد

و من هنوز معروف نشده ام

چقدر محرومم

از خودم

از عرفه

از تمام عادت های کودکانه

دلم برای عرفات لک می زند

اما دریغ ...

کی ؟   کجا ؟    من ؟!

نه  نمی شود

التماس چشمهایم را

و خواهش دستانم را

در تکه ای از بغض پیچانده ام

و به منا می روم

قربان صدقه ام نمی روند حتی

شن های بیابان

ولی من

قربانی می کنم

تمام اشکهایم را

تا با صفا شود دلم

و معروف شوم

مثل ((حاج همت))

...

الکی که نیست همٌت می خواهد

داری ؟

نمی دانم

اما کمی اشک و گونه ای تر چرا

شاید بشود کاری کرد

آهای من می خواهم معروف شوم

خواهش می کنم راهم بدهید

نه نمی شود

عیبی ندارد

کربلا

می روم کربلا

تا مثل  ((کربلایی کاظم ))

تمام قرآن را از حفظ شوم

و از روی نیزه گوش دهم به قرآن !

به قرآن خیلی دوستت دارم قرآن روی نی !

دستم را بگیر

می خواهم معروف شوم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 7:34  توسط  ( شرجی )   | 

 

می گفت با او نفس می کشم

وقتی پرید

بالش را

به قاب عکس او

کشیده بود

***

شهید ۲

 

بغضش وا می شود

جمعه

وقتی کنار مزارت

دلش را به آخرین نگاهت

دخیل می بندد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 16:48  توسط  ( شرجی )   | 

 

قوقولی قوقو می کنی

و سر قولت نمیمانی

قیافه ات قافیه هایم را

بی ریخت می کند

نمی خواهم ببینمت

قهوه بیاورید

حالم به هم می خورد

از این همه بد قولی !!

چقدر حق به تو بدهم

که ناحق شوی

حقیقت را قی میکنم

مجاز می شوی

اجازه

دروغ می گوید !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 15:36  توسط  ( شرجی )   | 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 7:37  توسط  ( شرجی )   | 

 

دلم برای قیصر اصلاْ نسوخت

او در این وسعت کوچک جا نمی شد

اما هق هق غزل ها

تمام لحظه هایم را خیس کردند

و سپیدها تا صبح

برای پروازش

سیاه بافتند

شب شرمنده بود

۲ ساعت مانده بود دیر شود

۱۲ بار ایه ی (( ان یکاد ... )) خواندم

تا ۳ ساعت پیشم بمانی

و چشم زخم زخمی ات نکند

خروس بغضش را برای سحر سپیدها

 سرسری سر داد

و حالا من ناباورانه ۷ صبح خبردار می شوم

((قیصر رفت))

برای قیصر دلم نمی سوزد !!!!

او جاودانه است.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 5:57  توسط  ( شرجی )   | 

 

تو به حضرت ماهواره اقتدا می کنی

هر شب نمازت را

و قنوتت خیس قهقهه

چقدر متمدن شده ای !

حالا بخیال خودت پسا نمازت را

با انتن تا مریخ بی اشغال

روی فرکانس قبول باشد می نشانی

بیخود دلخوش نباش

خیلی بد خط نوشته اند

آخرین رکعت خماری ات را

با کانال می رقصد قمار می کنی

و بوی دهانت تمام کاباره ها را

بدنام می کند

و چشمانت که اصلاْ بخیل نیست

برای دختران هرزه ی هزاره ی ماتیک

تیک می زنی همه را !

تو مشکوکی

به ماشک های نهار دیروزت

که نخود بود یا لوبیا !

لنگ ظهر شده

و تو هنوز خوابی

صدای کبری خانم

تصمیمت را می دزدد !

و تو سرگردان می شوی

که مادرت صدا بزند

حسنک کجایی ؟

تو خودت نیستی

اسیر ماهواره

عروسک کوکی !

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 8:41  توسط  ( شرجی )   | 

 

 

وقتی شن هایت باد را

زوزه می کشند

چقدر آرام می شوم

مثل لالایی مادربزرگ

که هنوز

هم صدا با موج دریا

بندر را

می رقصاند

(( لالا لالا گل پونه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 17:36  توسط  ( شرجی )   | 

 

از هر انگشتش 1000 فتنه می ریزد

 

دخترک دهاتی 100 مرد ِ حلاج

 

من شهری شرور

 

بی شعور نبودم که دلدادم

 

حالا می بینی

 

تو هم خیلی که زرنگ باشی

 

بی زیره

 

به چشمان کرمانی اش مبتلا شوی

 

بی زیره یا با زیره

 

اصلاً مهم نیست

 

تو دیوانه ای

 

و هیچکدام از کافی نت ها

 

نازت را نمی کشند

 

کدام اتوبوس با تو همراه می شود

 

در این شهر درن دشت

 

که تو از پله ها بپری

 

و کودکی هایت را اتل متل شوی

 

حالا من بخودم فکر می کنم

 

که از پله های دانشگاه بالا می رود

 

تا شاید کودکی هایش را لای کتابی قطور قایم کند

 

                          ****

 

دلدادم

 

 اعتراف می کنم به گناهی که نکردم !

 

از پله ها پایین می آید دخترک دهاتی

 

خانم !

 

کفش هایت را واکس بزنم ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 5:42  توسط  ( شرجی )   | 

 

نیامده کجا ؟

چقدر کور شوم تا نبینمت

آفتاب!

اگر تو خاموش شدی من هم کور می شوم

به احترامت

حالا تمام کفش های دنیا

برای آمدنت طاق می شوند

تا کسی شک نکند

تا پشیمانی پلی بزن

پر پر کلاغ پر

بالم شکست و پرواز کنسل

تا فردا منتظرم بمان

شاید عمری برای آمدنت

کوچه نشین شدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 5:25  توسط  ( شرجی )   | 

 

 

هی پرسه زد کنار خیابان سگی که هار

 

اصلاً نبود توی دل گربه ها قرار-

 

این شد که یکشبه از مرز هرچه زن بپری

 

تا آسمان کال همان مرد بی/بخار-

 

انگار روی شیشه ی ذهنت نشسته است

 

اینجا چقدر سهم شما می شود بهار-

 

آمد که بشکند یخ دستان مرده  را

 

هی غسل می کرد و کفن کرد و یک مزار

 

آماده بود تا که بخوابد بیاد/ من

 

بودم و تو بودی و هوهو هوهو قطار

 

 

 


حالا هنوز بعد همان زن که مرد بود

 

از من تو و قطار همین مانده دود دود!

 

زن مرد بود پینه ی دستش نوشته است

 

حالا به چشم مردم ده او فرشته است

 

او با دو تا 3 تا  قد و نیم  قد بدون مرد

 

حتی تمام پنجره ها را تمیز کرد

 

 

 


سال 1300 و هشتاد، شمع کور

 

بر سنگ قبر مرمری اش آه بیشمار

 

صد فاتحه برای تمام پرنده ها

 

با دستخط زشت کلاغی که قارقار

 

می کرد و می گذشت نوشتیم و بَر شدیم

 

 100،10،1و هزار و دویست و چهار بار

                          

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 11:14  توسط  ( شرجی )   |