وقتی من آمدم
بابا خندید
حالا که او می رود
من گریه می کنم
تا تلافی کنم
خوشحالی اش را
روز تولدم
باید برایش جشن تولد بگیرم
شمع بیاورید
اشک امانم نمی دهد
می سوزم
خاموش خاموش خاموش
تاریکی هایم را با که قسمت کنم ؟
دست از سرم بردارید...
سرم درد می کند
بابا می خندد
من گریه می کنم....
پرواز ناباورانه پدرت تکانم داد متاسف شدم غم آخرتان باشد/ مرا در غم خود شریک بدانید )
تقدیم به خانم سحر عبدالله زاده ( چند قدم تا دلتنگی ) عضو انجمن شعر و ادب
از داغ دلـــش شراره را برداري
امــــا ايكاش زودتــر مي رفتي
قنداقه ي شير خواره را برداري
* * *
رفتي كه سر خضاب را گريه كني
۷۲ فصــــــــــــــل ناب را گريه كني
۱۰ بار بچرخي و پس از آن بانــــو
انـــــــــــــدوه دل رباب را گريه كني
* * *
آرام و رها و بي صدا بر مي گشت
از سمت صداقت خدا بر مي گشت
درياي رضايت از دو چشمش جاري
از جانب مشهد الرضا بر مي گشت
اين رباعي ها متاثر از دوست عزيزم قاسم
چقدر موهایم را
اندازه بگیرد
تا ۷ ساله شوم برای دبستانی
که هر شب خوابم را می بیند
در کدام کوچه بنشینم
تا خستگی چشمهایم را بچری
و ادب کنی عادتم را
که دیگر منتظرت نمانم
تو نیامدی
و من حالا ۷۰ سالگی ام را
توی دبستان خوابهایم
می نشینم
و برای ندیدنت
بی حوصلگی چشمان بد عادتم را
ادب میکنم
او ن می آ ید ...!
سپید می شوم
به افق چشم های سیاهت
و تیتر می شوم
توی صفحه ی حوادث
که مردم بخوانند
شب گذشته
جوانی خود را به گیسوی دخترکی آویخت
و سپیده دم
جان داد...
برای تو
فرقی نمیکند
با من
شمالی بخندی یا جنوبی !
ولی من دوست دارم
برای چشمهای شمالی ات
بندری (جنوبی ) برقصم !!!
پیچید در صحرا نت سبز اذان تشنه
گرما عطش تکبیر قد قامت قیام عشق
شمشیر تشنه نیزه و تیر و کمان تشنه
هی تیر پشت تیر امد تا بخنداند
لبهای خشک و خاکی از عمق جان تشنه
الله اکبر ! یک کبوتر تیر نوشید و
با یک تبسم پر زد اما همچنان تشنه
باران ! ببار و خیس کن سمت نگاهم را
حالا که دارد می رود رنگین کمان تشنه
در خواب شرجی دختری دائم صدا می زد
طشت طلا سیراب و چوب خیزران سیراب !
عرفه آمد
و من هنوز معروف نشده ام
چقدر محرومم
از خودم
از عرفه
از تمام عادت های کودکانه
دلم برای عرفات لک می زند
اما دریغ ...
کی ؟ کجا ؟ من ؟!
نه نمی شود
التماس چشمهایم را
و خواهش دستانم را
در تکه ای از بغض پیچانده ام
و به منا می روم
قربان صدقه ام نمی روند حتی
شن های بیابان
ولی من
قربانی می کنم
تمام اشکهایم را
تا با صفا شود دلم
و معروف شوم
مثل ((حاج همت))
...
الکی که نیست همٌت می خواهد
داری ؟
نمی دانم
اما کمی اشک و گونه ای تر چرا
شاید بشود کاری کرد
آهای من می خواهم معروف شوم
خواهش می کنم راهم بدهید
نه نمی شود
عیبی ندارد
کربلا
می روم کربلا
تا مثل ((کربلایی کاظم ))
تمام قرآن را از حفظ شوم
و از روی نیزه گوش دهم به قرآن !
به قرآن خیلی دوستت دارم قرآن روی نی !
دستم را بگیر
می خواهم معروف شوم ...
می گفت با او نفس می کشم
وقتی پرید
بالش را
به قاب عکس او
کشیده بود
***
شهید ۲
بغضش وا می شود
جمعه
وقتی کنار مزارت
دلش را به آخرین نگاهت
دخیل می بندد
قوقولی قوقو می کنی
و سر قولت نمیمانی
قیافه ات قافیه هایم را
بی ریخت می کند
نمی خواهم ببینمت
قهوه بیاورید
حالم به هم می خورد
از این همه بد قولی !!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چقدر حق به تو بدهم
که ناحق شوی
حقیقت را قی میکنم
مجاز می شوی
اجازه
دروغ می گوید !

دلم برای قیصر اصلاْ نسوخت
او در این وسعت کوچک جا نمی شد
اما هق هق غزل ها
تمام لحظه هایم را خیس کردند
و سپیدها تا صبح
برای پروازش
سیاه بافتند
شب شرمنده بود
۲ ساعت مانده بود دیر شود
۱۲ بار ایه ی (( ان یکاد ... )) خواندم
تا ۳ ساعت پیشم بمانی
و چشم زخم زخمی ات نکند
خروس بغضش را برای سحر سپیدها
سرسری سر داد
و حالا من ناباورانه ۷ صبح خبردار می شوم
((قیصر رفت))
برای قیصر دلم نمی سوزد !!!!
او جاودانه است.
تو به حضرت ماهواره اقتدا می کنی
هر شب نمازت را
و قنوتت خیس قهقهه
چقدر متمدن شده ای !
حالا بخیال خودت پسا نمازت را
با انتن تا مریخ بی اشغال
روی فرکانس قبول باشد می نشانی
بیخود دلخوش نباش
خیلی بد خط نوشته اند
آخرین رکعت خماری ات را
با کانال می رقصد قمار می کنی
و بوی دهانت تمام کاباره ها را
بدنام می کند
و چشمانت که اصلاْ بخیل نیست
برای دختران هرزه ی هزاره ی ماتیک
تیک می زنی همه را !
تو مشکوکی
به ماشک های نهار دیروزت
که نخود بود یا لوبیا !
لنگ ظهر شده
و تو هنوز خوابی
صدای کبری خانم
تصمیمت را می دزدد !
و تو سرگردان می شوی
که مادرت صدا بزند
حسنک کجایی ؟
تو خودت نیستی
اسیر ماهواره
عروسک کوکی !
وقتی شن هایت باد را
زوزه می کشند
چقدر آرام می شوم
مثل لالایی مادربزرگ
که هنوز
هم صدا با موج دریا
بندر را
می رقصاند
(( لالا لالا گل پونه ...
از هر انگشتش 1000 فتنه می ریزد
دخترک دهاتی 100 مرد ِ حلاج
من شهری شرور
بی شعور نبودم که دلدادم
حالا می بینی
تو هم خیلی که زرنگ باشی
بی زیره
به چشمان کرمانی اش مبتلا شوی
بی زیره یا با زیره
اصلاً مهم نیست
تو دیوانه ای
و هیچکدام از کافی نت ها
نازت را نمی کشند
کدام اتوبوس با تو همراه می شود
در این شهر درن دشت
که تو از پله ها بپری
و کودکی هایت را اتل متل شوی
حالا من بخودم فکر می کنم
که از پله های دانشگاه بالا می رود
تا شاید کودکی هایش را لای کتابی قطور قایم کند
****
دلدادم
اعتراف می کنم به گناهی که نکردم !
از پله ها پایین می آید دخترک دهاتی
خانم !
کفش هایت را واکس بزنم ؟
نیامده کجا ؟
چقدر کور شوم تا نبینمت
آفتاب!
اگر تو خاموش شدی من هم کور می شوم
به احترامت
حالا تمام کفش های دنیا
برای آمدنت طاق می شوند
تا کسی شک نکند
تا پشیمانی پلی بزن
پر پر کلاغ پر
بالم شکست و پرواز کنسل
تا فردا منتظرم بمان
شاید عمری برای آمدنت
کوچه نشین شدم
هی پرسه زد کنار خیابان سگی که هار –
اصلاً نبود توی دل گربه ها قرار-
این شد که یکشبه از مرز هرچه زن بپری
تا آسمان کال همان مرد بی/بخار-
انگار روی شیشه ی ذهنت نشسته است
اینجا چقدر سهم شما می شود بهار-
آمد که بشکند یخ دستان مرده را
هی غسل می کرد و کفن کرد و یک مزار
آماده بود تا که بخوابد بیاد/ من
بودم و تو بودی و هوهو هوهو قطار
حالا هنوز بعد همان زن که مرد بود
از من تو و قطار همین مانده دود دود!
زن مرد بود پینه ی دستش نوشته است
حالا به چشم مردم ده او فرشته است
او با دو تا 3 تا قد و نیم قد بدون مرد
حتی تمام پنجره ها را تمیز کرد
سال 1300 و هشتاد، شمع کور
بر سنگ قبر مرمری اش آه بیشمار
صد فاتحه برای تمام پرنده ها
با دستخط زشت کلاغی که قارقار
می کرد و می گذشت نوشتیم و بَر شدیم
100،10،1و هزار و دویست و چهار بار
دیشب برای دلم دلتنگ شدم
و صبح از لابلای خمیازه های نیلوفر
دلتنگی ام را شخم زدم
و هر چه گشتم تو نبودی
می خواستم چند دانه محبت قرض بگیرم
و نهال محبت بکارم
افسوس !
دلم راضی نشد
برای دلتنگی هایم
سایه باشی
چقدر با ترانه ی چشمانت برقصم
تا باور کنی عاشقم
اصلاً بی خیال شو
باران!
من خطاط خوبی نمی شوم
خیس خیس تا آبتنی
چقدر بخوابم
خط خطی های ابرها را
و چقدر از دستان تو
یخمک بخورم
برای دلتنگی های پنج شنبه ات
شعر می کشم
من خطاط خوبی نمی شوم
بی خیال شو
باران!
کمی تا قسمتی حالم خرابن
گمونم بخت ای دل خواب خوابن
دُش اَندی توو خووُم با چشم گریون
تموم نقشه هام نقشه بر آبن
چاه از تو پر شد
از درد دلت
و تو هنوز خالی نشدی
همه ی چاهها تو را زار زار گریستند
و حالا من
حتی قطره ی اشکی ندارم
رویی ندارم
سیاهم و خشک
خشکم و سیاه از این زمانه
چشمه ای در من بجوشان
به وسعت همه ی اشک های عالم
و روسپدم کن تا های های بگریم
قدرت ندارم
تقدیر قدر را بچرخانم
به سمت چشمانم
و هی بی خیال شوم
تمام روز و ماه و سال را
یک شب فقط
قدر
بچرخ تا بچرخیم
و من هنوز همان گمشده ام
که آنقدر قدر را دید و ندید تقدیرش را
و قدرت نداشت بچرخاند قدر را
بچرخ تا بچرخیم
و اینم دو بیت جالب که نمی دانم از کیست
وقت است که مرز آب را حفظ کنیم در غیبت گل، گلاب را حفظ کنیم
هر روز به یمن دیدن چشمانش، یک سوره از آفتاب را حفظ کنیم
آه !
چاه !
بیگناه!
نخلستان و مردی تنها
من
اشک
قدر
چاهی به وسعت همه ی دلتنگی های مولا
آه !
گناه!؟؟
پناه !
بپوشان مرا
و سیاهی های شب دلم را
روسپید می شود
سحر که به عمق فاجعه رسید
زار زار پریشان می شود
نخل
چاه
بندر
و من
که هرگز نفهمیدم چه گفتی به چاه
آه !
چاهی نیست برای دلتنگی های یک مرد ؟!!
نخلستان دریاب مرا
وامروز میلاد امام حسن
آنکه حُسنش می برد دل از همه
بقیع !
امروز چه میکنی ؟
کدام هدیه
و چه می دهی که
امام حسن آمده
بقیع !
خاکت را
با دسته گلهای محمدی پوشاندی
و امروز برای امام حسن پایکوبی !
امروز بخود ببال و فخر بفروش
گیسو پریشان کن
کفشهایت جفت نمی شود ؟!
مهمان داری بقیع !
کبوتران نوید آمدنش را
دیشب بال بال پریدند
و بام خانه علی را ترانه شدند
و من حالا
برای امام حسن
۲ قطره اشک !
یک اقیانوس شوق !
و هزار کوه نور را
هدیه میکنم
چقدر زیباست
وقتی تولد امام حسن را
با هق هق دستانم
گریه می شوم
و نه برای آمدنش
و نه به گریه ی خوشحالی
دلم گرفته
دلگیرم از غریبی بقیع
و از صبر امام حسن
هر چقدر بالاتر می روم
دلم بیشتر می گیرد
بیا پایین از درد دلهای امام حسن
اگر افتادی
توان برخاستن نداری
گفته باشم دل من
از غربت امام حسن بالا نرو
غریب می مانی
من ۲ تا
و تو هیچی
حالا می دانم
چرا همیشه
۲ هیچی می شود خیلی
بی تو معادله ام ناقص
ای همه ی وجودم
و توکه نیستی
۲ هیچی صفر می شود
تو آنسوی من ایستاده ای
و من ۲ هیچی را هجی می کنم
۲ هیچی =.......... خیلی ............. دوستت دارم
مِهر
مادرزادی
مُهر مهربانی خورد
تمام عاطفه را
یکجا
به ارث وقتی برد
دگر کسی به خیابان
به فکر آبان نیست
و خاله آذر بیچاره
مگر که انسان نیست !
تمام فکر و خیال شما شده مِهر و...
به عمق فاجعه تان دار می زند دی را
هنوز بهمن
از راه نرسیده
سیلی خورد
شبی که اسفند دود کردید
شبی که من می مرُد
وفروردین اصلاً توی باغ نیست
اردیبهشت بهشت می شود
و تو بازهم دوستش نداری!
خرداد
قلٌکش را شکست
تا با همه ی پولش عاطفه بخرد
ولی دیر رسید
محبت حراج شده بود
تیر می کشد پاهایم
خیلی بدجنسی مرداد!
شهریور ردم کردند
به بهانه ی دباره آمدن
و من هنوز گیجم
که چرا مِهر
مادر زادی مهربان بود
نفرین به من
به شنبه های بی تو
جمعه مرا نفس کشید
و تو حتی در شنبه های نفرین شده
مرا می بینی
من روسیاهی شب /نه ها ! نه ببخشید شنبه ها را
با گیسوی سپید مادربزرگم
هفتاد بار رنگ زدم
و تو باز هم نیامدی
مادربزرگم وقتی در گور خوابید
شنبه های سیاه من
دیگر با هیچ سپیدی ...
روسیاه ماندند
شنبه های روسیاه
چقدر پنجره ها
نیامدنت را بغض کنند؟
و شیشه ها
تا کدام جمعه ؟
تو را آرام آرام
گریه کنند
بتاب و شیشه های شبنم گرفته را
بی تاب کن
تا کی در تب ندیدنت
کودکی هایم را
تاب بخورم
(( تاب تاب تاب بازی خدا منو نندازی ...))
و دیروزم را
در بادبادکی بپیچانم
که غروب نیامدی
شنبه های روسیاه را
اصلاً نمی بخشم
شن به ها
بخش که نه
دلم آرام نمی گیرد
۳۰/۳۰ یو را آماده کنید
شاید (۳۰+۳۰ )= ۶۰ تش خبردار شود
که پیرمردی
کودکی هایش را اورژانس شده
و حالا نوار قلبش
موج می زند
بوق ممتد پیرمرد را می خندد
و کودکی بادبادک هوا می کند
به هوای تو
هورا هورا
بادبادک من از همه بالاتر است.
۲
۳
ستاره
۳
۲
۱
اشاره
نگاه سبز ماهت
سر به سرم میذاره
ببخشید....
روزم را روزه
و شبم را
از تو می پرسم
آهای شبیه روز و شبم
بی تو چه کنم ؟
شبیه بیشه همیشه همیشه سر سبزی